تبليغاتX
عشق یکطرفه

ميروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
بخدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش

میبرم ، تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زینهمه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم
زتو،ای جلوه امید محا ل
میبرم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصا ل

آره می رم ولی بی تو چگونه
نیاز ساده ی من
تنها شنیدن صدای تو بود
تو دریغ کردی
و من نوشتم
نوشتم که تو مهربان
و قشنگ روزگار من هستی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 23:5  توسط یه عاشق تنها  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 9:48  توسط یه عاشق تنها  | 

آواره ترین

           تلخ ترین

                  غم انگیز ترین

                               دل شکن ترین

لحظه زندگی هر کسی تو این دنیا لحظه ایی است که عاشق کسی باشی دوستش داشته باشی  دیوونه نگاهاش باشی . نفس کشیدنت به او بسته شده باشه

تو این لحظه نذاره ، اجازه نده بهش بگی

که چقدر دوستش داری

چقدر خاطرشو می خوای

این احساس مثل یه بغض تو گلوت بمونه، خَفت کنه

ولی از ترس اینکه بهش بگی طغیان کنه

دیگه نشه

دیگه نتونی از همون دور دورا هم نگاش کنی ، زول بهش بزنی و  این احساس

عاشقا نت  رو تو خودت خفه کنی

 

دل من برایت تنگ است

 اين جمله امروز چقدر خالي ست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد .واژه واژه

 اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند . امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس

 امروز من دلتنگي نيست. انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد

 داشته باشد دل تنگ مي شود . من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها

 ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست ! داشتنت خاطره ايست آن

  چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي

  فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !! به من حق بده كه دلتنگ نيستم .

  من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به

 هيچ چيز شباهت ندارد! در لا به لاي برفهاي

 تقدير كه بر سرم مي باريد .من.بايد شجاعت شنيدن

  را حفظ مي كردم ،چنان كه شجاعت گفتن را ! اما ما چه كردم ؟! فرار كردم ! يا به

  عبارت بهتر از خودم گريختم!بعد هم

 وقتي ديدم دستم به جايي بند نيست ، بند كردم به خودم . نازنين روزهاي خوش علاقه !

 تمام قصه همين بود! هزار بهانه

  جور كردم تاديگر بهانه ام تو نباشی غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و

 گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !! آرزوي ديروز فراموش

 ناشدني ! تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده

 است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .آرزوي

 امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك

  باشد

  و اشك و بس ! مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !! شهدخت قصر غزلهاي غاشقانه ام !

 غزلواره زندگي من دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار

 عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام چقدر ترانه يغما زيباست : گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم

  چه

 ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار ! من به قله

  مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه

  بودياگه تو بهانه بودي بهانه ی زندگی !

 اينهمه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!!

                   

                                  واسه همه اونایی که دستاشون جدا از دستای همدیگس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 21:16  توسط یه عاشق تنها  | 

دستها بالا بود.


هر کسي سهم خودش را طلبيد.

سهم هر کس که رسيد،

داغ تر از دل ما بود

ولي

نوبت من که رسيد،

سهم من يخ زده بود!سهم من چيست مگر

يک پاسخ

پاسخ يک حسرت!

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتي تا ته دلتنگيها

شايد از وسعت آن بود

که بي پاسخ ماند..

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 23:48  توسط یه عاشق تنها  | 

سالها می گذرد

از شب تلخ وداع

از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی

تو نمی دانستی ، تو نمی فهمیدی

که چه رنجی دارد

با دل سوخته ای سر کردن

رفتی و از دل من روشنایی ها رفت

لیک بعد از آن شب

هر شبم را شمعی

روشنی می بخشید

بر غمم می افزود

جای خالی تو را می دیدم

می کشیدم اهی از سر حسرت و می خندیدم

به وفای دل تو

وبه خوش باوری این دل بی چاره ی خود

ناگهان یاد تو می افتادم

باز می لرزیدم

گریه سر می دادم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 23:55  توسط یه عاشق تنها  | 

وقتی تو رفتی

با من تمام قاصدکها گریه کردند

وقتی هجوم سایه ها می خواست

از من تمام خاطراتت را بدزدد

من با تمام ابرها باران سرودم

وقتی تو رفتی

هیچ قانونی

حضورت را میان حس من باور نمیکرد

حتی بلور ماه هم دیگر نمیخندید

وقتی تو رفتی

چشمهایم با تمام قاصدکها گریه کردند

پس

قاصدک به او بگو

که من همچنان به انتظار چشمهایش

می نشینم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 22:39  توسط یه عاشق تنها  | 

ایکاش مهربانتر بودی

با نگاه تر من آشناتر بودی

یا

در وزش سرد نسیم

قصه خسته مرا می خواندی

یا

تو ای دوست برای دل من

روی قبرم به دروغ سنگ می ساییدی....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 13:18  توسط یه عاشق تنها  | 

وقتی که من روی تمام آینه ها از غبار تو

با حسرت انگشتهایم تصویر میکشم

وقتی میان کوچه ها از جای پای تو

رد بلند انتظاری مبهم تکرار می شود

حجم غرور چشم های بی تفاوتت

در خاطرات من پر از تردید می شود

شاید تو هرگز در گوشه بی رنگ تقدیرم نباشی.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 14:54  توسط یه عاشق تنها  | 

بگذار با چشمهاي تو ببينم
بگذار در نگاه تو ذوب شوم
بگذار در زير باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برايم از ارزوهايت ترانه بسرايي
بگذار به قداست عشقمان كوچك شوم وقتي با تو به پرواز شاپركهاي كنار بركه ميخندم
بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شيرينمان را شماره كنيم
بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشي
بگذار نامم چون شاه كليدي بر درگاه قلبت هميشكي باشد
بگذار نگاهمان نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقي اسماني در هم گره خورد
بگذار دلم براي تو باشد
بگذار دلت ...حالم را بپرسد
بگذار قلبم براي تو بتپد
بگذار آرزوهايم با تو باشد ...براي تو.....به خاطر تو.
بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم
درد، دل آدمي را بيدار ميكند، روح را صفا ميدهد، غرور و خودخواهي را نابود ميكند، نخوت و فراموشي را از بين ميبرد، انسان را متوجه وجود خود ميكند

آروین بگذار...............................

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 23:54  توسط یه عاشق تنها  | 

شب رفتنت ......

شب رفتنت عزيزم هرگز از يادم نمي ره

واسه هر كسي كه ميگم قصه شو آتيش مي گيره

دل من يه دريا خون بود چشم تو يه دنيا امید

آخرين لحظه نگاهت شادی داشت هی می خنديد

شب رفتنت يه ماهي ، توي خشكي رفت و جون داد

زلزله خيلي دلارو اون شب از غصه تكون داد

غما اون شب شيشه هاي خونه رو زدن شكستن

پا به پام عكساي نازت ، اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از اينجا رفتي ، تو كه مثل قصه هايي

گله م از چه چيزي باشه ، آخه تو که بي وفايي

شب رفتنت شنیدم که گفتی، شدي قربوني تقدير

نقره ي اشكاي من شد ، توي گردنت يه زنجير

شب تلخ رفتن تو ، گلدونامون اشكي بودن

قحطي سفيديا بود ، همه انگار مشكي بودن

شب رفتنت كه رفتي ، گفتم ديگه چاره اي نيس

ديدم اون بالاها انگار ، عكس هيچ ستاره اي نيس

شب رفتن تو ياسا ، دلمو دلداري دادن

اونا عاشقن وليكن ، تنها نيستن كه ، زيادن

بارون اون دستشو از سر چشمام بر نمي داشت

من تا مي خاستم ببارم هركسي مي ديد نمي گذاشت

شب رفتن تو ابرا ، واسه گريه كم آوردن

آشناها واسه زخم وا شده م مرهم آوردن

شب رفتن تو تسبيح از دست گلدونا افتاد

قلب آرزوهام اون شب واسه ي هميشه وايساد

شب رفتنت پاشيدم همه اشكامو تو باغچه

قول تو آروم گذاشتم ، پيش قرآن لب طاقچه

شب رفتنت دلم رفت پيش چشمايي كه خيسن

پيش شاعرا كه دائم از مسافر مي نويسن

شب رفتن تو ديدم خيليه غماي شاعر

روي شيشه مون نوشتم مي مونم به پات مسافر

برو تا همه بدونن، سفرم انقدرا بد نيس

واسه گفتن از تو اما، هيچكي شاعري بلد نيس

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 0:18  توسط یه عاشق تنها  | 

 

روز ها می گذره و هنوز صدای فاصله ها در گذشت زمون به گوش می رسه ...

یک جاده یک شهر یک امید .....باید به کدوم جاده ، کدوم شهر ، کدوم امید ، کدوم آرزو دل ببندم؟

وقتی فکرش رو می کنم اشک آروم آروم تو چشام جمع می شه و قطره قطره می باره ....

مثل یک شمع وجودم می سوزه و یواش یواش وجودم از بین می ره ....

من و سکوت و شب و آرزو ها دست به دست هم دادیم که اشک رو پـرستش کنیم ....

اونقدر سکوت کردم اونقدر دعا کردم که دیگه نایی برای سخن گفتن ندارم ....

می خوام گریه کنم و ار خدا حاجتی طلب کنم اما افسوس اشکام هم یخ زده ....

نمی دونم چه کنم که آروم بگیرم .....یک راه بیشتر نمونده ها......

خیلی چیزها ...ماهها ، روزها ، ساعت ها ، ثانیه های زیادی رو گذروندم ....

اما این راه بد جوری نابودم می کنه ...راهی که تمام امید و آرزوهام و تمام وجودم رو در آغوش گرفته ...؟ ....

از این زندگی سرشار از دوری و فاصله و پـر از آرزوی به او رسیدن خسته ام ....

خسته ام خسته .....

از دقایقی که می گذره ولی سرانجامش به جایی نمی رسه و بازگشتی نداره ....

خسته ام از بودن بدون آروین توی این شهر غریب و سیاه.....خسته ام از نفس کشیدن بدون او....

اصلا" خسته ام از خسته شدنها ...

از زندگی خسته شدم .....

همه ی روزام شده تکرار دیروز ، روز شماری و ساعت شماری ....

از وقتی اومدم اینجا هیچی جز اشک و امید و حسرت چیز دیگه ای نفهمیدم ....

از وقتی خودم رو شناختم کارم شده نگاه کردن به معشوقای کناره خیابون و پـارکها ....

با خودم می گم چرا من مثل اونا نیستم مگه من با اونا چه فرقی دارم ؟

دلم و قلبم و عشقی که می ورزم اونا چی ! اونا هم فرق داره ؟ ....

ای خدا محتاج تو هستم به تو پـناه می یارم ای خدا این آرزو مو بر آورده کن ....

منو در حسرت دیداره دوباره اون نذار ....

از فاصله هایی که شیشه ی قلبم رو می شکنن خیلی می ترسم ....

و از آرزو ها و امید و انتظار هایی که رو شونه هام سنگینی میکنن .....

پـس کی اینا تموم می شن !!!

چشام مدتهاست که خیس مونده و خشک بشو نیست ....

خدایا !!!

قصه ی این درد مانده و پـر ار امید و پـر از حسرت رو به کی بگم که درکم کنن ....

خدایا خودت خوب می دونی که همیشه تو بستر پـر از امید و دعا های پــی در پــی و حسرت دوباره دیدار می خوابم ....

همه می گن صبر کن صبر کن صبر کن .....

آخه چه گناهی کردم که این حکم صبر رو به من صادر کردن ......

نمی دونم زندگی دور از معشوق چه فایده ای داره ؟!

همیشه با خیالش و خاطراتش زندگی کردن ....

باز هم باید صبر کنم .... صبر صبر صبر

راستی آخرین بار کجا و کی پنهونی نگاهش کردم و دیدمش؟

آخرین بار کی بود که پشت اون ویترین از لابه لای وسایل یواشکی چشم بهش دوختم

یادمه یا تو صندوقچه ی قلبم حبسش کردم !

به نظرت باز هم یک زمون و یک جا باز هم از نزدیک می تونم ملاقاتت کنم ؟! .....

ای کاش باز هم اون ترم بیاد .....

ای شمع به چی می خندی ؟

به شب تیره خاموشم ؟

به خدا مردم از این حسرت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 20:23  توسط یه عاشق تنها  | 

 

 

به دلنوشته هایم می نگرم که بیش از همیشه از هنوز و فردا ودیروز بیزارند

به دل دل رویاهای بی مرزی که خط به خط شعرهای بی شکل و آهنگ تو در

 وجود آبی آسمان دلتنگیم جاری کردند

روزها می گذرند بی آنکه مرا از رفت وآمدشان آگاه کنند

ومن تنها گاهی نگاهی به تقویم یادداشت ها می اندازم

تا سالروز خاطره ها را از یاد نبرم

وبی اختیار برای این روزگارزمزمه می کنم :

"برای در هم شکستن دیوار

دستی به زخم هایم کشیده اند

تو گویی که هنوز دیروز است

دیروزی پر غرور" 

 

دیروزی که تو را میدیدم  هرچند پنهانی

از میان کلاسهای سوت و کور و

درختهای پر برگ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 1:7  توسط یه عاشق تنها  | 

اسم تو رو نوشتم روی بخار شیشه
نوشتم این زمستون بی تو بهار نمیشه
خالیه جات هنوز هم روی نیمکت
وقتی می شستی با دوستات لحظه ها زیر بارون
صدای پای بارون رو سنگفرش خیابون
صدای چیکچیک آب تو کوچه و تو ایون
آی که چه آروم آروم از تو برام میخونه
بی تو دلم میگیره تو این سکوت خونه
هر شب تو آسمونها دنبال تو میگردم
دنبال یک ستاره اما پیداش نکردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 0:52  توسط یه عاشق تنها  | 

قلم سرنوشت با جوهر طلایی می نوشت!

سرنوشت ما آدمارو می نوشت!

نوبت به من رسید.

جوهر ریخت و قلم چنین نوشت



تویی اسیر سرنوشت!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 0:46  توسط یه عاشق تنها  | 

می گویند از صبح بنویس از آفتاب.من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره چشمانم را شسته است . همه دلشان نقشهای مثبت می خواهد و آدمهای خوشحال

اما...........

بی ستاره ام زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است

قیمت وفا شاید گرانتر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی دادنش بر آید

سقف اعتماد تعمیریست و مدام چکه می کند .

نمی توانم باور کنم نه رفتنش را و نه نبودنش را.

مهم نیست تمام سرزنشها را می پذیرم به بهانه تولد ماندنش

اعتراض نیست منی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضیست

داستان غم انگیزی که درد را به درد می آورد وآتش را میسوزاند

اما همیشه حق با برنده ها نیست می شود در عین بازنده بودن سربلند بودواو را از کوچه پس کوچه های انقلاب و تویسرکان گدایی کرد.

سخت است بی علاج است آدمی را میشکند گریه شبانه می آورد

اما همین است خبری ناگوار اما واقعی خبر تنها و بی آرزو ماندن در این شهر تاریک و کوچک برای من غریب.خدایا من اینجا بی آثارم بی گذشته ام اما پر خاطره

خاطره هایی که روزی شیرین بود اما حالا......من ماندم و تویسرکانی سیاه وغیر دیدنی وغیر سپید

سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد.گریه میکنم باشکوه مثل اقیانوس بلند مثل اورست

اما او نمی شنود( مثل همه لحظه هایی که بود و نشنید)و نمی داند که ماه خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 21:55  توسط یه عاشق تنها  | 

زندگي سه چيز است اشكي كه خشك مي شود لبخندي كه محو مي شود و يادي كه در عالم

فراموشي باقي مي ماند...

اما آروین یاد تو هیچ وقت فراموش نمیشه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 14:34  توسط یه عاشق تنها  | 

 چقدر سخته یه نفر رو دوست داشته باشی ولی خودش ندونه چقدر سخته به خاطرش گریه کنی

اشکات ببینه ولی ندونه به خاطر کیه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 14:31  توسط یه عاشق تنها  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 15:48  توسط یه عاشق تنها  | 

 

 

  داشتی اروم اروم از کنارم می گذشتی و من رفتنت رو نگاه می کردم اما هیچی

 نگفتم...

می خواستم بگم نرو تنهام نذار اما ترسیدم با موندنت ارزوهاتو بکشم...

می خواستم بگم با رفتنت قلبم و وجودم و دنیای قشنگم و میشکنی اما

ترسیدم  له بشم...

می خواستم واسه اخرین بار تو چشمات نگاه کنم اما ترسیدم تو چشام اشکمو

 ببینی و دیگه هیچ وقت نتونم سر بلند کنم....

 

...

می خواستم واسه اخرین بار به خدا بسپارمت اما ترسیدم

فراموشت کنم...

می خواستم بگم زود برگرد من منتظرتم اما ترسیدم دیگه برنگردی...

می خواستم بگم تمام وجودمی اما ترسیدم تمام وجود دیگری باشی...

میخواستم فریاد بزنم اما ترسیدم فکنی دیوونه ام...

تو رفتی اما من فقط اروم اشک ریختم........      

 تقدیم به یکی از عزیزانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 15:30  توسط یه عاشق تنها  | 

 

    به من حق بده که

        شب ها چشم از اسمان بر ندارم

                 ستاره ها نگاه تو را تداعی می کنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 15:22  توسط یه عاشق تنها  | 

 

یادم هست که چندین و چند فردا(چهارشنبه) را برای دیدنت پرواز دادم

و آنها چند بار وجودم را خاکستر کردند و به بادها سپردند و من شنیدم

که می خندند و مرا به آتش قهقه می کشند

و با تمسخر می گویند تو اگر نباشی او هست...

 

و آنکه می آید فرداست اما بی تو بی باران ومن باید همچنان با خاکستر ها پرواز کنم

و به یاد پیچ ها و جاده ها بسپارم

که حواستان باشد آروینم می آید........

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 23:26  توسط یه عاشق تنها  | 

 

هیچ وقت قبول نمی کردم

بعضیها روی سنگ سقوط می کنند و

هزار تکه می شوند

اما دیدم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 23:20  توسط یه عاشق تنها  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 23:17  توسط یه عاشق تنها  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 23:15  توسط یه عاشق تنها  | 

 

یه کاری کردی به قلبم................

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 23:13  توسط یه عاشق تنها  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 19:23  توسط یه عاشق تنها  | 

 

دلم برات تنگ شده بازم دلم هوات کرده دیگه بعد از رفتنت بهونه ای برای نوستن ندارم

آروین خدا حافظی دشوار بود از تو بریدن دشوارتر

هر موقع می خواهم همه چیز و همه کس را به فراموشی بسپارم حقیقتی تلخ مرا سرگردان

می کند این عشق توست که در کویر متروکه ی تنهاییم رها شده است

دیگر زبانم قدرت تکلم و چشمانم یاری دیدن تو را ندارد به این دلیل که خاموش و بی اراده از

کنارت می گذرم عشق تو در سینه من مانند عشقی است که شیرین را از غم فرهاد زار و

نالان کرد عشق تو نیز در قلب من این چنین است که تمام تار و پودم را می سوزاند

می دانی حتی انتظار باز گشتت , انتظار یک نیم نگاه تو هم برایم زیبا ست به خدا قسم درد

عشق تو قشنگترین درد هاست اما حیف که باید برای همیشه از هم جدا شویم و من باید تو

وعشق تو را تا ابد در قلب خود مدفون کنم هر زمان که به یاد تو می گریم تو را در میان

قطرات اشکم می بینم اما به مجازات ترک و فراموشی تو محکومم زود اشک هایم را پاک

می کنم تا دیگر نگاه به چشم های افسونگرت نیفتد

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 18:51  توسط یه عاشق تنها  | 

 

 

تنهاي تنها بودم با تنهايي درد دل مي كردم من بودم و يك دنيا تنهايي تو آمدي

و مرا عاشق كردي عاشق آن قلب پر از محبت كردي مرا در اين دنيا عاشقي

در به در كردي. بدان كه به آساني گرفتار تو نشدم ، در اين راه عاشقي سختي

كشيدم درد كشيدم انتظار سختي كشيدم تا با تو و عاشق تو بمانم تو با ماندنت

در كنارم كاري كن كه همه ي اين سختي ها را از ياد ببرم اينك كه من گرفتار تو

شدم و راهي براي بازگشت به تنهايي ندارم تا آخر راه با تو مي مانم بدان كه

براي عشقت جان خواهم داد زندگي ام فداي تو اين قلب كوچك و پر از غمم

براي تو اين همه احساس پر از عشق در وجودم نيز تقديم به تو بدان كه بيشتر

از همه چيز دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم باز مي نويسم كه دوستت

دارم عزيزم خيلي دوستت دارم اي كاش تو در كنارم بودي تا درد دلم را از نزديك

با چشمانت در ميان مي گذاشتم كاش فاصله اي بين ما نبود تا با هم به سرزميني

مي رفتيم كه تنهاي تنها ولي با هم بوديم كاش مي توانستم آن اشكهايي كه از روي

عاشقي مي ريزي را با همين دستانم از روي گونه هاي نازنينت پاك كنم اي كاش

تو همان سايه ي من بودي كه حتي لحظه اي نيز از من دور نبودي اي كاش كمي

از اختيار دنيا در دستمانمان بود كه هيچگاه نمي گذاشتيم فاصله اي بين ما به وجود

آيد اي كاش قاصدكي تو را در ميان خود مي گرفت و به سوي من مي آورد اي كاش

ثانيه ها و لحظه ها زودتر بگذرند و فصل ها و سالها زودتر از ميان چشمانمان عبور

كنند تا اين لحظه هاي تلخ دوري از صحنه ي زندگيمان محو شود كاش سفر نبود كاش

چيزي به اسم دوري نبود كاش مي توانستم از غم دوري تو اشك نريزم كاش مي توانستم

دلتنگ نشوم كاش دلم از سنگ بود و فاصله و دوري برايم معنايي نداشت كاش هيچ

احساسي به لحظه ي سفر نداشتم ، آري اصلا كاش عاشق نبودم كاش فردا كه فرا مي رسد

تو را در كنار خودم ببينم كاش لحظه اي ديگر تو با فرياد بگويي به سوي من مي آيي

كاش لحظه ي سفرت برايم يك خواب بود كاش اين دوري و فاصله برايم يك رويا بود

و اي كاش روزي فرا رسد كه ديگر نگويم اي كاش . آن روز بگويم خدايا صدها مرتبه

شكر كه در كنار تو هستم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 18:49  توسط یه عاشق تنها  |